روایت یکی از شاهدان عینی حادثه خیابان پاسداران

ملت ایران اسلامی همیشه آماده جانفشانی برای امنیت و اقتدار جمهوری اسلامی هستند اما تدبیر در کنار شجاعت و مدارا یک امر حیاتی است که به نظر می رسد در حادثه خیابان “پاسداران ” کم رنگ شده بود

به گزارش رباط نیوز به نقل از دانا، هفته گذشته شاهد حادثه خیابان “پاسداران” و قائله ای که دراویش نما ها در وسط تهران امن ترین پایتخت در خاورمیانه به راه انداختند بودیم ؛ این اتفاق تعجب افکار عمومی را بر انگیخت که چگونه عده ای به خود اجازه می دهند بصورت علنی امنیت عمومی را زیر پا بگذارند و با قمه کشی هر کاری که دلشان می خواهد انجام دهند و در این میان به نظر می رسد اگر تدبیر مناسب تری از سوی مسئولان انتظامی و امنیتی اتخاذ می شد شاید امروز در سوگ شهدای شجاع خیابان “پاسداران ” نبودیم هرچند ملت ایران اسلامی همیشه آماده جانفشانی برای امنیت و اقتدار جمهوری اسلامی هستند اما تدبیر در کنار شجاعت و مدارا یک امر حیاتی است که به نظر می رسد در حادثه خیابان “پاسداران ” کم رنگ شده بود .

آنچه در ادامه این گزارش میخوانید مشاهدات یکی از نیروهای بسیج است که از نزدیک شاهد اتفاقات آن شب خیابان پاسداران بوده است :

ساعت حدود ۱۲ شب؛ تازه دختر یک ساله ام خوابیده بود که ناگهان تلفن همراهم زنگ خورد…
فرمانده حوزه بود… “سلام برادر … سریع بیا حوزه، نیروی انتظامی نیاز به کمک دارد، غائله خیابان پاسداران ادامه دارد”
کمتر از چند دقیقه خودم را به حوزه رساندم، بقیه بچه ها ی بسیج هم آمدند از جمله برادر کوچکترم که هنوز مجرد است و بیست و چند سال دارد. سریعا به همراه بچه ها به سمت ناحیه شهید بهشتی رفتیم و در آنجا نیز تعداد دیگری از بچه های بسیجی حضور داشتند و در حیاط ناحیه شهید بهشتی دور هم جمع شدیم.

“بسم الله الرحمن الرحیم برادرا گوش کنید… سریع اینجا جمع بشید… درگیری در خیابان پاسداران بالا گرفته از سپاه تهران تماس گرفتند که برادرای بسیجی سریع بدون تجهیزات عازم خیابان پاسداران بشن… یاعلی” این ها صحبت های یکی از مسئولین ناحیه بود. بچه های کمی تعجب کردند. یکی از بچه ها پرسید: مگر درگیری نیست؟ چرا بدون تجهیزات! یکی ازمسئولین ناحیه جواب داد: از “بالا” اینجوری گفتند. من از وسط جمعیت گفتم، لا اقل برای حفاظت از خودمون کلاه و باتوم بدید؟ گفتتند نه برادر تاکید شده بدون تجهیزات.

 

 

نمایشگاه تجهیزات ناجا!

حدود ساعت ۱۲ و نیم بود که از ناحیه به سمت خیابان پاسداران حرکت کردیم حدود ۴۰ تا موتور بودیم و ۵ یا ۶ تا ماشین. از بزرگراه شهید همت وارد خیابان پاسداران شدیم.
از همان ابتدای خیابان راه توسط نیروی انتظامی بسته بود. ابتدای پاسداران حدود ۳۰ دقیقه به همراه فرمانده ناحیه منتظر دستور بودیم تا اینکه فرمانده ناحیه گفت: برادرا توجه کنید… ظاهرا درگیری تو گلستان هفتم شدت گرفته… حرکت کنید…
کمی از ساعت یک نیمه شب گذشته بود که از ابتدای پاسداران شروع به سمت بالای خیابان حرکت کردیم.اصلا باور کردنی نبود دوطرف خیابان مثل نمایشگاه تجهیزات ناجا شده بود! هر مدل خودرویی که فکر کنید بود، خودروی ضد شورش، خودروی نیروهای نوپو و…

منطقه ممنوعه

ناجا هر ۵۰ متر یک ایست بازرسی گذاشته بود و اجازه ورود افراد رو به منطقه نمی داد و در ابتدا به ما هم اجازه تردد نمی دادند ولی بعداز هماهنگی به سمت گلستان هفتم در حرکت کردیم… هر چه بالاتر می رفتیم شلوغ تر می شد اما خبری از دراویش نبود، اتوبوس‌های ناجا هم آنجا بودند، شاید بیش از هزار نیروی ناجا حضور داشتند و ما داشتیم از تعجب شاخ در می آوردیم… مگه چه خبره!چی شده!مگه چند نفرن!به بوستان چهارم رسیدیم خودروهای آتش نشانی و اورژانس هم مستقر بودند.

هر چی بالاتر می رفتیم تعداد افراد ناجا بیشتر می شد. یکی از مسئولین ناحیه با صدای بلند گفت: برادرا موتور ها رو پارک کنید پیاده بریم بالا. موتور و ماشین ها نزدیک بوستان نهم پارک کردیم و پیاده به سمت گلستان هفتم راه افتادیم.
آنقدر تجمع نیروهای ناجا زیاد بود که بچه ها بین این جمعیت همدیگر را گم می کردند. به گلستان ششم رسیدیم سر نبش کوچه بانکی وجود داشت که بیشتر از ۷۰ نفر نیروی ناجا در آنجا مستقر بودند. بیشتر از ۴۰۰- ۵۰۰ نفر هم از نیروهای ناجا بین گلستان ششم و هفتم بودند یه تعداد از آن طرف گلستان هفتم که به خیابان شهید پایدارفر منتهی می شد مستقر بودند. آنقدر ازدحام نیروهای ناجا زیاد بود که بچه ها را گم کردیم.
من و برادرم و سه تا از بچه های مسجد محله، پیش هم بودیم ناگهان دیدیم یک نفر سراسیمه وسط خیابان داد می زند کمک… کمک… بچه ها رو دارن کتک میزنن… تو رو حضرت زهرا(س) بیاید کمک… سریع خودمون رو به گلستان هفتم رسوندیم.

خودروی سمند در آتش

سر خیابان یکی از ماشین های غول پیکر ناجا راه را بسته بود، ماشین روشن و آماده حرکت به سمت جلو بود، نزدیک به ۲۰۰ نفر هم اطراف ماشین از نیروهای ویژه ناجا حضور داشتند. جلوتر رفتیم باورکردنی نبود، تمام خیابان(گلستان هفتم) دود و آتش بود.
دراویش وارد ساختمان ها شده بودند و از بالا سنگ و آجر می‌‌زدند، آهسته آهسته با تیم ۵ نفرمون جلوتر رفتیم وسط خیابان یک ساختمان نیمه کاره بود، دراویش داربست هایش را شکاندند و راه بسته شد و مصالح ساختمان مثل آجر و ضایعات را به سمت ما پرتاب می کردند، خیابان به دو قسمت تقسیم شد، دراویش و بسیجی ها. بچه ها با شعار “الله اکبر” جلوتر می رفتند یک دفعه دراویش یک خودروی سمند که کنار خیابان پارک بود رو به وسط خیابان آوردند و آتش زدند…بچه ها به زحمت چند خودرو دیگرکه کنار خیابان پارک بود را به سمت ابتدای خیابان بردند تا از دست دراویش در امان باشد.

برادر ماموریم و معذور

شعله های آتش لحظه به لحظه بیشتر می شد دراویش کپسول های گاز به داخل آتش می انداختند؛ ساعت نزدیک به ۳ بامداد بود، اهالی خیابان سراسیمه از پنجره ها با نگاه های التماس گونه، نگران اموال و جان خود بودند، دراویش درب بسیاری از منازل را شکسته و در پشت بام منازل بودند و مشغول پرتاب سنگ و آجر به پایین. بسیجی ها چند نفر چند نفر به بالای ساختمان ها می رفتند تا مانع سنگ اندازی دراویش شوند، من هم به سمت نیروهای ناجا برگشتم و درخواست کمک کردم اما می گفتند شرمنده ما منتظر دستور هستیم و اجازه ورود نداریم…
هر چه خواهش می کردم که ما بدون تجهیزات هستیم و مال و جان ساکنان ساختمان ها در خطر؛ بیشتر شرمنده می شد و گفت برادر، من هم طاقت همچین شرایطی را ندارم ولی شرمنده که مامورم و معذور…

اینها همه برادرانم هستند

به سمت درگیری ها برگشتم… نگران برادرم بودم که یه لحظه به خودم آمدم و در ذهنم گذشت که همه اینها برادران من هستند، داداشم رو پیدا کردم دستش رو محکم گرفتم و با فریاد به سمت دروایش حرکت کردم… یه دفعه یه آجر به دست دادشم خورد و دستش پاره شد و خونش ریخت روی دستم … سریع در حاشیه پیاده رو پناه گرفتیم همان آجر رو برداشتم و به سمت دروایش پرتاب کردم، وقتی مطمئن شدم که زخمش جدی نیست دوباره به راهمون ادامه دادیم، به ماشین سمندی که در آتش می سوخت رسیدیم تو اون صحنه یه آتش نشان شجاع با یک کپسول خودشو رسوند … تمام کپسول کف رو خالی کرد ولی جوابگوی آتش نبود… یه کپسول گاز بزرگ کنار ماشین باز بود… یه بسیجی با مشاوره یکی ازآتش نشان ها با شجاعت کپسول را از وسط آتش بیرون کشید و شیر کپسول رو بست، ساعت حدود ۳و نیم بود، به دراویش نزدیک شدیم آتش و داربست ها مابین ما بود، ظاهرا از پشت سر هم خیابان بسته شده بود و ما هم لحظه به لحظه به آنها نزدیک می شدیم، از لای شعله های آتش دراویش رو می دیدیم در بین آنها خانم هایی بودند که به سمت ما سنگ پرتاب می کردند، هر لحظه یک سنگ به یکی از بچه ها می خورد و با دست یا سر خونی به عقب حرکت می کرد.

حمله دیوانه وار خودروی سمند

سیل جمعیت بسیجیان که به ۳۰۰ نفر می رسید دراویش را لحظه به لحظه به عقب نشینی وادار می کرد، لحظه به لحظه به دراویش نزدیک تر می شدیم و تعداد کم آنها تعجب ما را بیشتر می کرد.
ناگهان ار وسط شعله های آتش یک خودروی سمند سفید با سرعت ۸۰ تا ۱۰۰ کیلومتر به وسط جمعیت دیوانه وار حرکت کرد و بیش از ۲۰ نفر به هوا اطراف پرتاب شدند تا ابتدای خیابان که توسط نیروهای ناجا مسدود بود رفت و مجدد برگشت و از روی افرادی که روی زمین زخمی افتاده بودند رد شد و به میان دراویش بازگشت.

خون خیابان رو فرا گرفت دروایش جلوتر آمدند و یکی دو تا از زخمی های بسیجی رو بردند؛ من سراسیمه به سمت نیروهای پلیس رفتم و نیروهای امدادی درخواست کمک کردم، با توجه به اینکه امنیت در خیابان نبود آمبولانس ها امکان ورود نداشتند و مجدد به سمت مجروحین برگشتم و بچه های بسیجی مجروحین را روی دوش گرفته و به عقب می آوردند.
نیم ساعتی از واقعه گذشت حدود ساعت ۴ و نیم بود که ناجا وارد عمل شد و اقدام به دستگیری و پاک سازی کرد. من هم با چشمانی اشک بار به همراه دوستانم به منزل برگشتم و تا ساعت ۸ صبح مشغول انتشار فیلم های این واقعه تلخ در فضای مجازی شدم. بعداز تماس با دوستانم متوجه شدم یکی از بسیجی ها به شهادت رسیده است و یک نفر هم در کما. بعد از تماس با فرمانده حوزه نیز متوجه شدم ۴ تا از بسیجی های حوزه ما در بیمارستان بستری شده اند، سه تا از بسیجی ها دست و پاشون شکسته بود و نفر ۴ ام حمید است و ۱۰ روز دیگر عروسی اش دعوت بودم؛ به شدت ار ناحیه فک و بینی آسیب دیده و باید دو عمل سخت را انجام دهد.

ارسال دیدگاه

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *